#تا_آسمان_پارت_213

تماس سوزان را هم باید جواب میداد. دوروز قبل کادو ی تولدش را گرفته بود. یک بلیط رفت و برگشت به ترکیه .کیفش را برداشت.

_داری میری?

پرونده ها را با ضرب روی میز دسته کردو نگاهش کرد. ازچشم دزدیدن هایش بدش می آمد :کاری داری?

حامد پوشه ی توی دستش را انداخت روی سطح شیشه ای میز:نه کاری ندارم,فقط خواستم بپرسم فردا رو بیام دنبالت یا خودت میری?

کیفش را بست و نیم رخ اخم کرده ی حامد را از نظر گذراند:چرا باید تو بیای دنبالم.?چیزی شده خبر ندارم...?

_ نه چیزی نشده.. فقط گفتم یاد آوری کرده باشم تا احیانا شب خسته شدی و خواب موندی حداقل من به جای تو برم....

متلک میپراند.!

لب بالایی اش را جوید:تو نگران من نباش لطفا.

حواسش از گوشه چشم به تکان های ریز سر حامدو پوزخند کنج لبش بود.اوضاعش کمی مشکوک میزد . این طعنه و کنایه ها از حامد بعید بود.

سر زبانش آمد که بپرسد" چی شده" که حامد کارش را راحت کرد.

_آزیتا دو سه روزه گیر داده باید پاگشاتون کنیم.میگه حالا که سوزان نیست.. بهتر.....

کف دست راستش را بالا برد:صبرکن .. صبر کن ببینم...منظورت چیه ؟


romangram.com | @romangram_com