#تا_آسمان_پارت_212
بیشتر از هشتاد دقیقه با نماینده ی هیات آلمانی نشسته بود پای میز مذاکره. دوساعت سرمیزناهار سخنرانی کرده و حالا هم که شفائیان. حس میکرد دیگر حتی یک قطره بزاق هم برایش نمانده.پلمپ آب معدنی را باز کرد و کمی تو ی لیوان ریخت.
_مشکلی نیست که راه حل نداشته باشه.
خنده ی شفائیان بلند شد.
-گمونم بهتر باشه خودت کم کم دست به کار شی و به فکر راه اندازی یه کارخونه باشی.اینجوری اگه پیش بره یکی دوسال دیگه فکر نکنم مجوزی برای واردات همچین کالاهایی صادر بشه.
بیشتر از این کشش حرفهای صد من یه غاز شفائیان را نداشت. چشمهای زل و نگران حامد نبود همین حالا عطای شرکت را به لقایش میبخشید . شاید بهتر بود روی پیشنهادحاجی جدی تر فکر کند.
لبهای خشک وفشرده اش را باز کرد:خودمم دارم به همین نتیجه میرسم.
با برخاستن شفائیان خودش هم ایستاد.لبه های کت را به هم آورد و دو قدم فاصله را به سمتش برداشت.
دست شفائیان سر شانه اش را فشرد.
_فردا یه جلسه مهم با معاون وزیر دارم اما قبلش برای کارتو, میرم دیدن رئیس اتاق بازرگانی..
دست پیش آمده ی او راگرفت: ممنونم.
شفائیان را که بدرقه کردپشت سر حامد برگشت توی دفتر.باقی مانده ی آب را سر کشید.سر آستینش را بالا داد. یک ربع به پنج بود.
تا قبل از رفتن حاجی به خانه, باید سری به مادرش میزد و قبلش هم تا آپارتمان میرفت.
romangram.com | @romangram_com