#تا_آسمان_پارت_210
لنگهای شلوارش را پوشید و رفت سمت در.دست به دستگیره مکثی کرد. در را یک ضرب باز کرد و خودش را انداخت توی سرویس.
-آبی به دست و صورتش زد. دستهای خیسش را چند باری کشید میان موهایش. دست گرفت به حوله ی سفید نارنجی.
سینه اش را یکبار پر و خالی کرد و حوله را کشید رو ی صورت ....کمی بالاتر .. تارو ی پیشانی.... بعد از آن روی موها.. دست آخر هم روی گردنش.
نگاهش چرخید جلوی آینه وماند روی اسپری.....بی خیال رنگ زردش دو تا پاف کردزیر بغلش و بیرون رفت.
توی راه رو با گوشه ی چشم نگاهی به در بسته ی اتاق او انداخت و گذشت.مقابل آینه گره ی کرا واتش را سفت کرد و دست انداخت روی معده اش . انگار که میدان توپخانه بود.
یاد قرمه سبزی افتاد و برنج زعفران خورده اش.دوباره دری وری بست به خودش.هرچند که دست پخت مادرش بود ٬ اما با وجود گرسنگی اش از خیر خوردنش گذشته بود. همینش مانده بودتا با خوردنش زنیکه بنشیند و برای خودش رویا بافی کند.
_پووووف
کتش را برداشت..توی آینه مشغول دید زدن شد; قیافه ی درب و داغون...موهای شکسته...و معده ای که بیشتر از هجده ساعت خالی مانده بود...
زیر لب غرید:روزی که نکوست از سر صبحش پیداست.....
***
با ویبره ی گوشی,مرد مکهای بی حوصله اش را از شفائیان کند.
سوزان بود . کنج لبش با تمسخر کش آمد. بعد چهل و هشت ساعت بالاخره یادش افتاده بود که باید تماسی بگیرد.ریجکتش کرد و سعی کرد دوباره حواسش را جمع صحبتهای شفائیان کند.
romangram.com | @romangram_com