#تا_آسمان_پارت_209

بیحوصله غرید:خفه بابا...

_ ایشالا کی بیایم رستوران?

دستش روی دکمه پیراهن ماند. اخم کرد:رستوران واسه چی?

_شام عروسی دیگه!

گوشه ی چشمش چین افتاد وقتی که شلیک خنده ی حامد هوا رفت.

-تو دهنت...حامد.

صدای خنده های حامد هنوز می آمد که گوشی را انداخت جلوی آینه .

نگاهی به سر و صورت پف کرده اش انداخت. با این قیافه مثلا داشت میرفت برای امضائ قرارداد با طرف آلمانی .?

_لعنتی!

از دست خودش عاصی بود و کلافه. دیشب بیخوابی زده بود به سرش و تا ساعتهانشسته بود توی تراس و حسابی از خجالت ریه هایش در آمده بود.

برای چند صدمین بار یاد ماجرای شب قبل افتاد.از سر شب بست نشسته بود توی خانه وآخرش هم که نفهمیده بود چی به چیه.

دندانهایش را فشارداد روی هم. گره ی ابروهایش دیگر، حتی با دست هم باز نمیشد.


romangram.com | @romangram_com