#تا_آسمان_پارت_208
بزاقش را بلعید و انگشتانش را فرستاد لا ی موهایش:حامد...?
_کجایی تو مهراد?
رفت سمت کمد:بشین پیش حسین آقا... منم تا نیم ساعت دیگه اونجام... اکی?
صدای حامد آرام شد: آپار تمان نیستی نه?
_خونتی?
جالب بود به آنجا میگفت آپارتمان ولی اینجا را خانه اش حساب میکرد.کاور کت وشلوار دودی را انداخت روی تخ:خسته بودم ... خواب موندم...
_چرا خسته بودی?
رگال پیراهن مشکی اش را سوا کرد . گوشی را با شانه نگه داشت و حلقه ی کروات رااز دور یقه اش کشید:شب دیر خوابیدم....!
آستینهایش را پوشید:میام الان...
_آی..آی..آی
قهقهه ی حامد تو گوشی که پیچید تازه متوجه ی سوتی اش شد. دستی دستی ,خودش راکرده بود سوژه ی خنده ی حامد.
_خونه .. و شب بیداری و.. خستگی و... خواب صبح... همه ی اینا یه معنی داره اونم اینکه مشغول عملیات مثبت هجده بودی...
romangram.com | @romangram_com