#تا_آسمان_پارت_207

صدای شاکی حامدحسابی بلند بود.

-علیک سلام... قربون داداش.. خوبم مرسی... تو چطوری?

کمرش را گذاشت لبه ی بوفه و چشمهایش را بست. هنوز گیج خواب بود׃حالا گیریم سلام... صبحتم بخیر.. چی میخوای..? روز جمعه ای هم نمیذاری کپه ی مرگمونو بزاریم....?

_چی چی رو سلام صبح بخیر... چی میگی واسه خودت... نگاه به ساعت انداختی?

صدای حامد دورشد:میدونی چند بار زنگ زدم?

کلافه,موهایش را به هم ریخت. حوصله ی شرو ور های حامد را نداشت:چه خبر شده حالا?

_کجایی?

کجا بود?!صاف شد و چرخید سمت بوفه و ساعتش را برداشت.یک ربع به یازده.پنجه اش روی گردن چنگ شد. حامد برای عصبانی شدن حق داشت .برای ساعت یازده قرارداشتند و بعد از آن هم یک ناهار کاری مهم توی رستوران.

با تشر حامد به خودش آمد:مهراد?.. خوابی هنو...

صدای برخورد محکم چیزی و به دنبالش فریاد حامد.

_اَه بابا.. وا کن این در صاب مرده رو...

_در??


romangram.com | @romangram_com