#تا_آسمان_پارت_206

انگار مهراد هم متوجه شد که سرش را عقب کشید.از همان فاصله,کمی ب ر و ب ر نگاهش که کرد چرخید و ماند پشت در تراس.

سرش را پائین انداخت. نایلون خیار و گوجه را همانطور گذاشت توی یخچال.لب گزید وباقی وسیله ها را چپاند تو کانتر جزیره.برگشته بود برای رفتن که نگاهش ماند روی ظرف غذا. بی سرو صدا هلش میداد ته یخچال?

نیم نگاه سمت مهراد انداخت که همانطور خشکش زده بود پشت دروموهایش را چنگ کشیده بود .ظرف را با صدا گذاشت روی کانتر:شامت!

گردن مهراد چرخید.

این حرف را نمیزد تا عمر داشت خودش را نمی بخشید:دستپخت مادر جوونه نگاهش به نیم رخ مهراد بودکه حالا زیر روشنایی مهتابی تراس خطوط باز شده ی صورتش افتاده بود توی شیشه های رفلکس.

-میتونی با خیال راحت بخوری....

حالا میتوانست برود به اتاقش و تمام شب را تخت بخوابد.امکان نداشت روزخوبش بهتراز این تمام شود.....

***

مهراد"

با لرزش دو باره ی گوشی خمیازه اش را بلعید. روی آرنج بلند شد و گردن کشید تاجلوی آینه. نبود.

دست مالید روی یک چشمش و نگاهش چرخید سمت بوفه. اسم حامد چشمک میزد.غرید׃مرتیکه مزخرف....

نفسش را آزاد کرد:چیه حامد ...?چیه برادر من کله ی سحری...?


romangram.com | @romangram_com