#تا_آسمان_پارت_205

مهراد بود که مجالی نداد ومچش را آورد تا جلوی صورتش و ساعت را نشان داد.

_ساعتو نگاه کردی اصلا...?

متنفر بود از این مدل سوال و جواب کردنها. بعد دو هفته ,خبرش...آمده بود ورگ غیرت برایش باد می انداخت?

کاش جراتش را داشت ویکبار برای همیشه دهان منفورش را میبست.

شیطان را لعنتی کرد.نباید که دستش آتو میداد. هنوز سنگینی سیلی اش را روی صورتش حس میکرد.

اهمیتی نداد. خم شدوماست را برداشت و دو باره یخچال را باز کرد.

_حسابی خوش خوشانته دیگه..... نه شوهری بالا سرته نه بزرگتری... واسه خودت میری ....می یای...

چشمهایش را روی هم گذاشت و نفس حرصی اش را خالی کرد.. داشت خفه میشد اززور حرف .پشت به یخچال تکیه دادو زل زد تو ی چشمهایش: شوهر رو مطمئن نیستم....اما بزرگتر بالا سرم هست خدا رو شکر....

مهرادقدم آخرش را هم برداشت و سرش پائین رفت.

_که شوهرو مطمئن نیستی .. نه?

زا نوهای لعنتی اش می لرزید. یک پایش را گذاشت روی پای دیگر و تا میتوانست فشرد.نفسهای تندو بدبوی او درست روی صورتش رها میشد.

با بوی مزخرف سیگارش,صورتش جمع شد. انگشت اشاره اش را گرفت زیر بینی وصورتش را چر خاند.


romangram.com | @romangram_com