#تا_آسمان_پارت_204

توی آشپز خانه چنگی به بازو هایش زد و نفسش را فوت کرد:اووف ... مردم....

دنباله ی آویزان شال را چرخاند جلوی صورتش تا کمی خنک شود.نگاهی به وسیله های ولو شده انداخت.دوشی میگرفت و می آمد برای جابه جا کردن وسایل.

قبل از برگشتن قدمهایش به اتاق ٬ صدای سنگین پاهای مهراد آمد....نفسهایش انگار که با قدمها ی او هماهنگ شده بود. هر قدم که نزدیکترمیشد تکه ای از بازدمش آزاد میشد.

نفهمید چرا دست انداخت به در یخچال و بازش کرد. با حس بوی ادکلنش ,نزدیکی او رافهمید.خم شد و بی حواس, پک تخم مرغ را برداشت وبازش کرد.

_کجا بود ی تا الان?

زیر پلکش نبض گرفت.

_با جنابعالی بودما....

جرات برگشتن نداشت. لبش را از زیر دندان رها کرد:پیش.. پیش مادر جون بودم...

_اونوقت از کله ی سحرپیش مادر جوووون بودی شما?

"مادر جوونش "را کشید. دستش روی یخچال لرزید. ادایش را در می آورد بی شعور.

یخچال را بست و بالاخره برگشت سمتش. نگاهش از یقه ی تیشرت مشکی او بالا ترنرفت.

_خرید داشتم... صبح هم....


romangram.com | @romangram_com