#تا_آسمان_پارت_203
در خوش بینانه ترین حالت هم, با این ترافیک لاکپشتی تا نیم ساعت دیگرهم نمی رسید.اگر از برخوردش با مهراد فاکتور میگرفت,در کل روز خوب ومتفاوتی راپشت سر گذاشته بود. از کلاسش راضی بود و بعد چند روز یک ناهار درست و درمان نوش جان کرده بود.
قورمه سبزی چرب و چیلی حاج خانوم حسابی به مذاقش خوش نشسته بود.سرش چرخید سمت صندلی و ظرف غذای رویش. برگشتنی هم سهم گل پسرش را داده بوددستش, با یک کوزه ماست خانگی.
لبهایش با انحنای کمرنگی کج شد:هه ... نمیردیمو بالاخره غذای مورد علاقه ی آقا روهم فهمیدیم چیه.
پیچید توی کوچه ی بن بست و ماند تا در باز شود.
با دیدن ماشین مهراد توی پارکینگ دست و پاهایش وا رفت.گروپ گروپ قلبش دوباره بالا رفت.لبهایش را با استرس غریبی که به تنش ریخته بود جوید:معلوم نیست امروز چه مرگشه... اون از صبح که مثل اجل سر رسید اینم از الانش...
چسبیده بود به صندلی. با دیدن آن همه وسیله کم مانده بود اشکش هم در بیاید.
ظاهرا باید رفت و برگشتی کار میکرد.در پشت را باز کرد و بالا تنه اش را کشید سمت کوله و انداخت روی دوش.
با یکدست نایلکس نارنجی هایپر را برداشت و با دست دیگر میوه ها را.
کلافه ,حرکتی به سر داد و موهای ریخته را از روی صورت گرگرفته اش کنار زدو پله ها را سلانه سلانه بالا رفت.دستگیره را با آرنج پائین داد و رفت داخل. ابروهایش بالارفت. خوب بود حداقل به مغزش خطور کرده بود چراغهارا روشن کند.وسیله ها راهمانجا کف آشپز خانه رها کرد.
گردن کشید سمت راه روی خوابها و دوباره برگشت پائین و اینبار نان و کوزه ی سبزرنگ ماست را برداشت.نگاهی به ساک غذا انداخت و نیشش شل شد:
توام آ خرش سهم خودمی...
در را با پا که بست ,صدای بلندی داد. شانه هایش جمع شد:هیییی.. سگ نشه یه وقت....
romangram.com | @romangram_com