#تا_آسمان_پارت_202
_منتظرتم مادر...به مهرادم زنگ بزن بگو دیگه این همه راهو نیاد همونجا یه چیزی بخوره......
_ چشم.. ..چیزی لازم ندارین بخرم سر راه...?
_نه قربونت .. زود بیا..
"خدا حافظی" گفت وتماس را قطع کرد. گوشی را انداخت رو ی صندلی و از اولین بریدگی دور زد . نفسی بیرون داد و صدای ترانه را دو باره بالا برد.
بین ما یه عالمه راه درازه...... دل من باید با این دوری بسازه.
***
چرخ دستی را کشید سمت پیشخوان و خرید هایش را یکی یکی فرستاد زیر دست زن.چشمهایش به دستهای زن بود و چراغ چشمک زن اسکنر.
تخم مرغ,چند بسته نودل و پاستا,پد ,دستمال توالت و چند تا یی خرت و پرت دیگه.
لب پائینش را متفکرانه ,گرفت بین شصت و اشاره و جوید زیر دندان .سر راه یکی دوتا بربری میخرید وکمی هم خیار و گوجه و تمام.
نگاهش مایوس شد.مطمئنا اگر روزی تصمیم به تغییر جنسیت میداد مرد همه چیز تمامی از آب در می آمد.
پووفی کشید که باعث شد نگاه متعجب زن بالا بیاید.لبخند شرمنده ای تحویلش داد. سریع پول را گذاشت روی پیشخوان و نایلکس بزرگ را برداشت.
آرنجش را تکیه داد به لبه ی پنجره وچهار انگشتش را تا زد روی شقیقه.نگاهی به ساعت انداخت; یک ربع به ده بود.
romangram.com | @romangram_com