#تا_آسمان_پارت_201
_ یه ده دقیقه ای میشه از آموزشگاه در اومدم. دارم .....
حواسش رفت پی موتوری که زوزه کشان از بیخ گوشش رد شد.نفس بند آمده اش را رهاکرد
حاج خانوم داشت اسمش را صدا میزد:آسمان..?چی شد مادر...
نگاهش را از آینه گرفت:هی ...چی .. دارم میرم خونه الان....
سرعتش را بالا برد.بهترین کار همین بود که هر چه زودتر برودخانه.ظاهراامروز تاکار دست خودش نمیداد ول کن نبود.
_بیا اینجا.. دیگه نرو خونه...
ابروهایش جمع شد. با رفتار دیروز حاجی هیچ دوست نداشت با او رو به رو شود.حداقل نه امروز.
_مرسی مادر جون.. میرم خونه.
صدای حاج خانوم با خنده هایش قاطی شد:اگه داری ناز میکنی نازتم میخریم.. بیا منم تنهام...
دو باره ایست کرد پشت سر ماشین جلویی و تلفن را روی گوش جابه جا کرد:مگه حاجی نیستن?
_میمونه تو رستوران بالا سر کارگرا... ناهارشم همونجا با بقیه میخوره.. میشناسیش که...
سرش خیلی آرا م به طرفین تکان خورد.
romangram.com | @romangram_com