#تا_آسمان_پارت_200

انگشتانش با نوای خوش ترانه روی فرمان ضرب گرفته بود.

لبهایش به نرمی تکان خورد:تو اگه با من باشی ,قلبت میمیره....گرمی قلب تو رو,دستام میگیره.

کیفش کوک بودو این را بیشتر از هر کسی مدیون حاج مرادی بود.

کلاس احمدی حسابی بهش ساخته و سر حالش آورده بود . هرچند که چیز زیادی هم ازصحبتهایش توی ذهنش نمانده بود .

همه هوش و حواسش مانده بود پیش مهراد و برخورد صبحشان.انتظار دیدنش را به هیچ وجه آن هم در آن ساعت از روز نداشت.درست تا خود آموزشگاه ته دلش همینطورلرزیده بود.

صدای ملودی تلفنش پیچید تو صدای ترانه. دست به ضبط انداخت و ماتش کرد.

با دیدن شماره انگشتش صفحه را لمس کرد:سلام... مادر جون.!

_سلام گل دختر .. خوبی?

چقدر که دلش برای "گل دختر "گفتنهایش تنگ شده بود.صدای خندان حاج خانوم به لبخندش رنگ پاشید: مرسی شما خوبین?

_قربونت برم مادر.. چیکارا کردی امروز?راضی بودی از کلاس?

راهنما زد و پیچید توی فرعی. اخمهایش در هم رفت .شلوغتر از خیابان اصلی بود:خوب بود .. جلسه اول بود دیگه

_کجائی الان مادر...?.


romangram.com | @romangram_com