#تا_آسمان_پارت_199
دنده را جازدو راه افتاد. ریموت توی دستش بود که خشک شد.
چشمهایش لحظه به لحظه با باز شدن در گشادتر میشد.با دیدن اتوموبیل سفید رنگی که داشت وارد پارکینگ میشدقلبش ایستاد. برق چشمهای سیاه او را از همان فاصله هم میتوانست ببیند. تنها کاری که مغزش در آن لحظه فرمان داد, فشار پنجه روی پدال گاز بود.
با دنده عقب گرفتن مهراد جراتی که نمیدانست سرو کله اش از کجا پیدا شده بود بالارفت و ماشینش را تا موازات ماشین او هدایت کرد. متوجه پائین رفتن شیشه شد و خم شدن او سمت پنجره.
مهلتی برای حرف زدن نداد.پر گاز ماشین را از جا کند . از آینه جلو نگاهش که کردنیشخند ش هم رنگ گرفت׃باش تا صبح دولتت بدمد جناب مرادی...
***
اهمیتی به صدای بوق کشدار ماشین پشت سری نداد و از پارک خارج شد. از آئینه ی جلو دهان گشاد راننده ی سمند را دید که باز و بسته میشد. احتمالا داشت پدر و مادرش را مستفیض میکرد. صبح از یک تصادف حتمی قصر در رفته بود واین هم دومی.
_پوووف.. خدا سومیشو به خیر بگذرونه.
ایستاد پشت سر ماشینهای صف شده.سر ظهر و خیابانهای غلغله....!
جلسه ی اول آنقدر ها هم که تصور میکرد کسالت آور نبود. خوب که فکر میکرد تازه خوشش هم آمده بود. احمدی حسابی تحویلش گرفته و شرمنده اش کرده بود.
ریز خندید. یاد خانوم مرادی خانوم مرادی گفتنهایش افتاد و چشمهای بزرگ و سبزش که امروز وقت و بی وقت خیره مانده بود تو ی صورتش.
سمیه را دور زد و واردخیابان اصلی شد.نگاهش به دسته های دانش آموزان توی پیاده رو بود .خاطرات قشنگی از آن روزهای فراموش نشدنی داشت.لبخند از ته دلی زد.
آفتاب خرداد ماه ,با سخاوت تمام همه جا را انگار که گرد طلا پاشیده بود.نفسی از این هوای ترو تازه گرفت.
romangram.com | @romangram_com