#تا_آسمان_پارت_197

_اتفاقا فکرشو که میکنم میبینم خیلی هم برات خوبه. اینجوری مجبور میشی حداقل یه ساعت زودتر از اون تخت پادشاهی دل بکنی....فقط باید یه فکری واسه ناهارتون بکنی.

لبهایش کج شد. ناهارتون?!سری به خوش خیالی این دختر عموی بی خبر از همه جاتکان داد. از دو سه روز قبل همان یک ذره غذاراهم دیگر نمی پخت.

تلفن را میان گوش و شانه نگه داشت وردای بلند دست دوزی شده را تن کشید.

آیسان هنوز داشت برای خودش میبرید و میدوخت:اصلا چرا ناهار بپزی?

شوهر آدم رستوران داشته باشه وآدم غصه شام و ناهارشو بخوره?

غش غش خنده اش بلند شد.

-فکر کن..... ناهار سلطانی.... شام بختیاری....

آیسان با لذت هوومی کشید.

-چه شود...جون من راستشو بگو اصلا اجاق گازتو روشن کردی یا نه?

خدا را شکر که آیسان قیافه اش را نمیدید. وگر نه با دیدن پوزخندش چه فکرها که نمیکرد:منتظرم تو بیای روشنش کنم.....

سر خوشی صدای آیسان به خودش هم سرایت کرد که لبخند به لبهایش آمد.

نگاهی به تکه کاغذ توی دستش انداخت. باید قبل از آموزشگاه میرفت خرید و لیست بلندبالا ی احمدی را تهیه میکرد.داشت فکرمیکرد کجا باید برود که یاد فروشگاه لوازم التحریر نزدیک آموزشگاه افتاد.


romangram.com | @romangram_com