#تا_آسمان_پارت_196
کوسنها را یکی در میان چید روی تخت;یکی گرد یکی چهار گوش...
_لا اقل اینجوری سرم که گرم میشه...
نفس سنگینش را بیرون داد.اینجوری کمتر فکرو خیال به سرش میزد و یاد حماقتهایش می افتاد.
_ ولی من که چشمم آب نمیخوره .....
دست از کار کشید.خواست بگوید ″مرسی از این همه اعتماد بنفسی که میدی″ امافکرش تازه با این حرف به کار افتاد.حس کرد چشم خودش هم چندان آب نمیخورد .اما اینبارقضیه ناموسی بود. این بار پای اعتبار حاج مرادی هم آمده بود وسط .
جمله ی آخر آیسان از فکر و خیال بیرون کشیدش .
-حداقل تو رشته ای ثبت نام میکردی که علا قه داری..
شلوار کنفی سفیدو گشادش را از توی کمد برداشت و انداخت سر شِانه و شلوارکش راکند. لبهای جمع شده اش را با ناچاری چپ و راست کرد:حساب که میکنم میبینم نقاشی از همشون بهتره.. نه حوصله ی سفالگری دارم نه اعصاب تاتر و داستان نویسی.....
صدای آیسان هم بی حوصله آمد.
-حالا برو ببین شاید اصلا خوشت اومد..به قول خودت موقته دیگه.
مام را کشید زیر بغل و بند تاپ توری اش را روی شانه جا به جا کرد.
_اوهوم... تنها ایرادش اینه که قبل از ظهراست...
romangram.com | @romangram_com