#تا_آسمان_پارت_195
صدای خش خشی آمد و به دنبالش صدای دور شده ی آیسان׃حالا الان خوبی?ریلکسی ?
کف دستش را کمی مرکز قفسه ی سینه اش فشار داد:خوبم...فقط....
_ها?...آسمان...? فقط چی?
بزاقش را بلعید׃فقط نمیدونم چرا انقد استرس دارم...
صدای خنده های نخودی آیسان پیچید توی گوشی .
-استرس نیست که اون بچه جون..... به اون میگن هیجاااان.....
کمی خم شد و گوشه های بیرون زده ی ملحفه را فرستاد زیر تشک:حالا هرچی...
_ ایشالا مطمئنی دیگه می خوای بری.. ?
بالش را بین دو دست پف داد و روتختی را کشید رویش:مطمئنم...
صدای هورت کشیدن آیسان آمد.بعد هم جنبیدن دهانش.میتوانست تصورکند چطور توی رست لم داده وبه عادت همیشه چایش رو هول هولکی میفرستد توی مری مادر مرده اش.
-ینی میخوای بگی تصمیم کبری گرفتی دیگه?
_ از تو خونه نشستن که بهتره...چقد برم خونه مادر جوون اینا?مگه یه روز دوروزه...?
romangram.com | @romangram_com