#تا_آسمان_پارت_194

_بگیری متوجه میشی... مبلغ کمی نیست.. سودی هم که ماهیانه بهش تعلق میگیره مبلغ قابل توجهیه...میتونی از سودش استفاده کنی و اصل پولتودست نخورده نگه داری...بازم هر جور خودت خواستی میتونی تصمیم بگیری...با مهرادم یه مشورتی داشته باش.

انگشتانش دور چرم کیف مچاله شد.تمام وجودش از نفرت لرزید....بعد دوسال کشانده بودش توی این خراب شده و بعد کلی صغری کبری چیدن تازه یادش افتاده بود محمدزنی هم داشته؟

بی هیچ حرفی بلند شد و ایستاد.

_آسمان?

دوست نداشت نگاهش کند.اما قاطعیت آن صدای دورگه ،علی رغم میل باطنی اش به این کار مجابش میکرد:احتیاجی به این پول ندارم حاجی .. من الان دیگه عروس شمام ...نه غریبه ی چند هفته پیش..

_ فکر میکنی این موضوعو نمیدونم?

نگاه دلخورش را داد به حاجی.

حاجی بلند شدو کارت را داد به دستش.

-لازمت میشه.. بگیرش....

***

-الهی بمیرم واسه تنهائیت ... کاش دستم میرسید می اومدم یه سری بت میزدم به خدا...

لب پائینش رافرستادبیرون׃حالا ببین میتونی اشکمو در بیری یا نه...


romangram.com | @romangram_com