#تا_آسمان_پارت_193

لب زیرینش را زبان زد .مزه و بوی رژلبش را دوست نداشت. از همان سر صبح معده اش را به تلاطم انداخته بود لبخند کلا فه ای زد:هیچ وقت اشتیاقی به دنبال کردن اخباربورس نداشتم...

خنده ی تصنعی حاجی دلش را دو باره لرزاند.

عینکش را گذاشت روی چشم .یاد داشتی روی برگه کرد:فکرشو میکردم...

گفت و دو باره با اوراق روی میز مشغول شد. سکوت که طولانی شدبرای رفتن کمی جابه جاشد:با اجازتون من دیگه برم...

_بشین... میرسونمت...

_نه مرسی پیاده تا سر خیابون میرم.....و از اونجام..

چشم از برگه ها برداشت: مگه نمیخوای بری آموزشگاه? با احمدی مسئول اونجاصحبت کردم ... قراره یه ساعت بعدوگذاشتم...

آه از نهادش بر آمد. دستی به فرقش کشید:یادم... نبودا... اصلا...

_بگیرش...

نگاهش روی کارت صورتی رنگی که میان دو انگشت حاجی بود نشست:این...

حاجی کارت راتکان داد׃کارت بانکیه...

زبان الکنش به سختی تکان خورد:متوجه نمیشم...


romangram.com | @romangram_com