#تا_آسمان_پارت_192

ریشه های بلند شال را تابید میان دو انگشت و نفسی کشید.

_مونده این دو تا شعبه..

جهت گرفتن بحث به این نقطه را هیچ دوست نداشت. همین که همه چیز در پایان ختم میشد به خودش.. و اینجا.

_مهراد که رسما خودشو کنار کشیده...

اخمهایش بی اراده در هم شد. حتی شنیدن اسمش هم لرزه به جانش می انداخت.نمی دانست منظور حاجی از زدن این حرفها چه بودو قصد به کجا رسیدن را داشت هوای اتاق نفسش را میگرفت. با صدای کشیده شدن صندلی ,سرش بالا رفت.حاجی بودکه خم شد در برابر گاو صندوق.

با چند تکه کاغذ و دفتر و دستک آمد و نشست مقابلش..

پاهایش جمع تر شد و لبه های بلند پانچ کرمی اش را روی زانو مرتب کرد.

_سال قبل تصمیم گرفتم با سود خالص سالیانه اینجا یه سرمایه گذاری کوچیکی توی بورس انجام بدم...

جاخورده نگاهش کرد:نمی... دونستم...

حاجی عینکش را از جیب بغل در آورد.

-نگفته بودم...حتما از نوسانات بازار بورس اطلاع داری..

مکثی کرد ودستهایش را از باز کرد: بهر حال تجارت و سرمایه گذاری یعنی ریسک...


romangram.com | @romangram_com