#تا_آسمان_پارت_191

کیفش را گذاشت روی زانو و نگاه حسرت زده اش برای چندمین بار توی اتاق چرخیدواز روی قاب عکس او با بی رحمی تمام رد شد.با آمدن حاجی ایستاد.

_راحت باش!

حاجی جا گرفت پشت میز . نگاهی به ساعتش انداخت و گلوئی صاف کرد:عجله که نداری?

موهای آمده توی صورتش را داد پشت گوش و لبخندی زد:نه!کار خاصی ندارم....

_بسیار خوب..

کمی خودش را جلو کشیدو دستهایش را چفت کرد در هم :امروز ازت خواستم بیای اینجاتا خودت از نزدیک تو روند کارا و برنامه های رستوران قرار بگیری...تو ی خونه نمیشه راجع به این مسائل صحبت کرد...متوجهی ?

از لحظه ی ورودش صدای کوبش قلبش را میشنید اما نه به وضوح این لحظه.

متوجه نبود اما سری تکان داد که یعنی متوجه حرفاتون هستم . مزه ی تلخ دهانش حالش را بدتر میکرد. با هر کلمه ی حاجی گره ی انگشتان سردش سفت تر میشد.

_تو این دو سال عزل و نصبهای زیادی باالجبار صورت گرفته.

سرحاجی با تاسف تکان خورد.

-دیگه مثل قبل توان اداره ی اینجا رو ندارم.مدیریت شعبه ی محمود آباد رو هم دادم دست براری... فکر کردم بهترین گزینه برای اونجاست.

تکیه اش را داد به پشتی بلند صندلی چرم. یک دستش برگهای تقویم را میزی را به بازی گرفت:همونجا یه خونه و یه ماشین در اختیارش گذاشتم.. یه سالی هم هست که خونوادش رو هم برده پیش خودش و خیال منو از هر جهت راحت کرده..


romangram.com | @romangram_com