#تا_آسمان_پارت_190

انتهای سالن.

نگاه دقیقی به کف پوشهای چفت و بست شده انداخت.

_میبینی!?...رنگش با رنگ چوب سقف مو نمیزنه....

سری با تحسین در جواب این حرف حاجی تکان داد. حق با اون بود. یک عسلی غلیظ وصیقلی...!

_سفارش بهترین کفپوشو دادم... آلمانی اصل.

نمونه را گرفت توی دستش. نگه داشت مقابل چشمش.

-ضد آب و تضمین شده ده سال بیمه کیفیت خورده ....بهترین گزینه برای آب و هوای اینجا...

نگاه طعنه آمیزش را از کفپوش کند. حاجی فکر میکرد برای خرید پارکت آمده?آنطورکه مزایا و سجایایش را میشمرد.?

حالش هیچ خوب نبود. حسش به بدی همان روزها بود . اینجا برایش عذاب مجسم بود.تک تک خاطره هایش از اینجا حالا با نبود محمد تبدیل شده بودند به شکنجه.متنفربود.. از همه چیز اینجا نفرت داشت.

از این پنجره های مشبک بلند.. از این پله های پیچ خورده.. از این ... از این...

لبهایش قفل شد روی هم...از این حس مالکیت مشمئز کننده ای که حاج مرادی آن به آن سعی در القایش راداشت.سنگینی روی سینه اش خبر از بغض توی گلویش میداد.

آنقدر بزرگ که حتی قادر به بلعیدن بزاقش هم نبود....


romangram.com | @romangram_com