#تا_آسمان_پارت_188
شل شد.
_خودم هماهنگ میکنم وخبرشو بهت میدم. یه آموزشگاه خوب سراغ دارم... استادشم آشناست....
_کی رو میگی حاجی.. داماد آقای مولائی رو....?
انگشت شصتش را گرفت زیر دندان.سا کت و بیحرف نگاهش از حاجی به حاج خانوم درآمد و شد بود. زن و شوهر نشسته بودندو داشتند برای تعطیلاتش برنامه میریختند.
یاد مادرش افتاد و کلاسهای رنگارنگ تابستانی اشان. همه ی تابستان را کوفتشان میکرد. لب و لوچه اش آویزان شد. ترجیح میداد همین الان بزند به چاک . کمی بیشترمینشست کلاس خیاطی و قلاب بافی هم می فرستادندش...
بلند شد و پیش دستیها را جمع کرد و رفت تو آشپز خانه.
***
.نگاهش رفت تا لانژ بالا.چند نفری داشتند چلچراغ بزرگ را حمل میکردند.میانشان آقای هدایتی را شناخت. .. لبخندی آمد روی لبش .سری در جواب بالا رفتن دست هدایتی تکان داد . یکی از قدیمی ترین و با تجربه ترین سرورهای رستوران بود.
صدای بلند بلند صحبت کردنش میان سرو صدای مته و دریل گم شده بود.
_کار زمان بریه.....
سرش سمت حاج مرادی برگشت.
آنطور دست به کمر ایستادنش با پاهایی کمی از هم باز شده و گردنی افراشته ,بیشتر از هر وقت دیگری مهراد را به یادش میانداخت. همان قدر جدی... همان اندازه محکم....!
romangram.com | @romangram_com