#تا_آسمان_پارت_187
_میدونی هر روز چقد خانم می یان ومیرن...?از هر سن و سالی که فکرشو بکنی هست...
آنجور که از بالای عینک با آن ابروهای بالا رفته نگاهش میکرددوست داشت برودوماچ گنده ای به آن گونه های نرم بزند.
لبهایش را به جلو فرستاد:لابد هر روز باید از کله سحر پاشم بیام اینجا ....
_وا..ساعت هشت صبح کله سحره? از قدیم گفتن سحر خیز باش تا کامروا باشی...
_میخوای بری کلاس نقاشی...؟
نگاه ما یوسی سمت حاجی انداخت. نقاشی?
آخرین کار دنیا بود که دلش میخواست انجامش بدهد.صورتش وا رفت.
روی مخالفت با حاجی را هم نداشت... آنجور که جدی زل زده بود ته چشمهایش.
_چیزه...اووم نمیدونم......
سعی کرد دلیل قانع کننده ای بیاورد بلکه دست از سرش بر میداشتند:آموزشگاه هامعمولا هنر جوی پاره وقت قبول نمی کنن که.. باید دوره هاشو کامل بری....منم که تاشهریور فرصت دارم دیگه.. گمون نکنم قبول کنن....
خودش هم ماند توی حرف خودش. این را دیگر از کجایش در آورده بود نمیدانست.
_اون با من....
romangram.com | @romangram_com