#تا_آسمان_پارت_186

_ایشالا که قبول میشی مادر, دلم روشنه...

حاجی داشت دوباره با یکی از همان نگاه ها رصدش میکرد.

لبخندی در جواب حاج خانوم زد که نشسته بود پشت میز ناهار خوری و سر کرده بودتوی مفاتیحش.

انگشتهایش را تو هم فشرد:خدا اززبونتون بشنوه مادر جوون..

نفسی گرفت و نگاهش را دوخت به نگاه خیره ی حاجی׃قبول که شدم هیچی...نشدمیرم دنبال طرحم.... تا خدا چی بخواد

_ حالا کوتا جواب بیاد....تا اونموقع سعی کن سرتو با یه چیزی گرم کنی مادر ...

شانه هایش با ناچاری بالا رفت و برگشت سمت حاج خانوم:آخه چیکار کنم... مجبورم این چند ماهم تحمل کنم تا ببینم چی میشه....

حاج خانوم مفاتیح را بست و سرش را بلند کرد.

_ برو کلاسی .... باشگاهی.... ...پریسا دختر پروین خانوومو.. میشناسیش که ..

سری تکان داد. پروین خانوم را خوب یادش بود . سمنو هایش حرف نداشت.هر سال سهم سمنوی سفره ی هفت سینشان را کنار میگذاشت و از محمد میفرستاد.

-باشگاه ورزشی زده.... همینجا طبقه ی پائین خونشون....

با دستش اشاره کرد سمت خانه ی پروین خانوم


romangram.com | @romangram_com