#تا_آسمان_پارت_185

.گلویش خشک شد:رستوران...?

_سقفشو برداشتم...

چشمش به نوار های قرمز رنگی بود که از دور سیب جدا شده و آویزان بود.

حاجی تکه ای سیب زد سر کارد و به دهان گذاشت.

-مهندس طریقت یه طرح فوق العاده براش ریخته...فردا میریم میبینیش..

_لازمه منم باشم...?

نیم نگاه حاجی گذری به صورتش زد:لازمه...

خواست در جواب حاجی بگوید که چطور توی این دوسال لازم نبود.اما زبان به دهان گرفت.

توی سکوت بندینکهای آستینش را بازمیکرد ودوباره می بست. حوصله ی اینجا رانداشت. دلش اتاقش را میخواست. به خودش لعنت فرستاد از اولش هم نباید به اصرارهای حاج خانوم گوش میداد و می ماند.

همان بعد صبحانه باید بر میگشت. برای بلند شدن دست دست میکرد.

_طرحتو چیکار کردی?

نیم خیز شده بود که با سوال حاجی دو باره نشست:منتظرم نتیجه کنکور ارشدم بیاد ببینم چی میشه دیگه....


romangram.com | @romangram_com