#تا_آسمان_پارت_184
_شام میریم رستوران.. زنگ بزن به مهرادم خبر بده که دیگه نره خونه.....
سرش سمت حاجی برگشت .
نگاهی به چشمهایش انداخت که زیر سایه ابرو های پرپشتش پنهان بود.
موز توی دهانش ماسید. دو باره عزا گرفت.محتویات دهانش را به زور بلعید: چیزه.. میرم خونه...یه کم کار دارم....
حاجی عینکش را از چشم برداشت :چه کاری داری...?
موز نصفه نیمه راگذاشت توی پیش دستی:خونه.. ریخت و پاشه..دیشب ...همه چیزوهمونطور ول کردم اومدم...
روزنامه را تا کرد و گذاشت روی میز:با مهراد اومدی?
بزاقش را بلعید.نگاهش از یقه شق و رق پیراهن خاکستری اش بالا رفت.حاجی امروزچرا اینطور نگاهش میکرد:نه .. زنگ زد ....
حاجی درجوابش مثل همیشه سری تکان داد .
_خیله خب...
نفسش بالا آمد با این حرف.
_پس.....فردا میام دنبالت.. میریم رستوران..
romangram.com | @romangram_com