#تا_آسمان_پارت_183

_خوب خوابیدی مادر...?

بلند شد و ظرف را از دستش گرفت:شرمنده مادر جوون... مثلا اومدم اینجا حواسم به شما باشه... ولی همش خوابیدم...

_کار خوبی کردی مادر...مهراد زیادی شلوغش کرد... من که طوریم نبود.. دیشب هرچی گفتم بهت زنگ نزنه.. حریفش نشدم که نشدم....

سیب و موزی گذاشت توی پیش دستی وبرد برای حاجی.

با برگشتن حاج خانوم به آشپزخانه از جایش بلند شد׃بیاین بشینین دیگه مادر جون.

_ بزار برم ناهارتو گرم کنم می یام الان...

_نمی خورم...

حاج خانوم با اخمی غلیظ از دم در برگشت.

-یعنی چی نمی خورم... ضعف میکنی دختر...

موز توی دستش را نشان داد:موز میخورم... کافیه...

چشمکی به اخم وتخم حاج خانوم زد و خندید:یکی دو ساعت بعد میخورم......

_یکی دو ساعت بعد که دیگه وقت شامه...


romangram.com | @romangram_com