#تا_آسمان_پارت_182
خم شد . شلوار راحتی تابان رابا جین خودش عوض کرد.زانو زد پای دراور و لباسهای تابان را بر گرداند به کشو.
شب قبل با تماس مهراد به قدری هول کرده و سراسیمه خودش را رسانده بود که همه چیزرا فراموش کرده بود.
پوزخندی زد. به لطف مهراد بعد مدتها نشسته بود پشت رل و رانندگی کرده بود.
دم عمیقی گرفت و در را باز کرد.
_به به ... ساعت خواب.....
نگاهش با صدای حاجی ٬تا آن سر سالن رفت.
حاجی روز نامه را پائین آوردو از بالای عینک دقیق شد توی صورتش .
خجالت زده سرش را پائین انداخت.دسته ی بلند موهایش را داد پشت گوش و رفت سمت سرویس.از نگاه گنگ حاجی سر در نیاورد ه بود.
دستهایش را زیر شیرباز کرد و خنکای آب را به صورتش پاشید.پف پلکهایش را مالید .
کف دستهای ترَش راکشید روی فرق سر. چند برگی دستمال کند و رفت بیرون.
با یک مبل فاصله نشست کنار حاجی׃ رسیدن بخیر....
حاج خانووم با ظرف میوه آمد توی هال.
romangram.com | @romangram_com