#تا_آسمان_پارت_181

ساعدش را گذاشت روی چشم و عطر ملافه ی خنک را به ریه کشید.

"آسمان"

به صدای باز شدن در حیاط دست دراز کرد و پرده را کشید. حاجی بود که در حال صحبت با تلفن قدم به داخل حیاط گذاشت.

اینطور که معلوم بود از از محمود آباد برگشته .

نگاهش را دوباره داد به گوشی .یک پی ام از مهتا رسید. بازش کرد ولبش را از جوک مبتذلی که فرستاده بود گاز گرفت .سری تکان داد و شانه هایش ریز لرزید׃ دختره ی بی صفت.

کمی دیگر با تلگرامش ور رفت. اینترنتش را خاموش کرد و گوشی را گذاشت توی جیب.

نیمخیز که شد زیر دلش دوباره تیر کشید׃آی ی ی ..

کف پاهایش را گذاشت روی قالی . دست دور شکم حلقه کردو خم شد.

با وجود خوردن دوتا ژلوفن هنوز هم درد داشت.شکمش را مالید.

یاد آیسان افتاد و نسخه های معجزه گرش.کجا بود تا یک لیوان چای نبات بدهد دستش؟.

خیره به ناخن های لاک خورده ی قرمزش سر تکان داد.

لبخندنیم بندی زد وکمی همانطور نشست روی تشک.نفسی کشیدو با آه و ناله بلند شد.


romangram.com | @romangram_com