#تا_آسمان_پارت_180
تا رسیدن آسمان , توی ماشین منتظرش نشسته بود. دوست نداشت برخوردی با او داشته باشد.
تایمر هود را خاموش کرد وپشت چهار انگشتش را چسباند به بدنه ی ماهی تا به . گرم بود. درش را برداشت. تکه های قارچ و سیب زمینی را توانست تشخیص دهد اما باقی را نه.هر غذایی که بود عطر خوشی داشت.
توی این مدت سهم غذای هر شبش روی کانتر بود هرچند که همه را دست نخورده همانجا میگذاشت تا بماند.
ریموت را انداخت روی کانتر و لیوانی برداشت و گرفت زیر آب سرد کن. آب را سرکشید و لبهایش را کشید به دهان. چشمهایش توی فضای خانه دوری زد.اولین بار بود که این ساعت از شب می آمد. با دو انگشت پشت پلکهایش را فشرد. خسته بود و نیاز شدیدی به خواب داشت.
با سر انگشت چند ضربه به تنگ ماهی زد .کراوات دودی اش را شل کرد ودست انداخت به دکمه های پیراهن و راه افتاد سمت اتاق.
سگک کمربند را باز کرد و رفت سمت کمد. دستش روی دستگیره ایستاد. زد روی پیشانی.
_لعنتی!
لباس راحتی هایش را دوباره فراموش کرده بود.سری به فراموشکاری خودش تکان داد.
باید کمی خرت و پرت از آپارتمانش بار میکرد و می آورد این جا.اینجوری حداقل لازم نبود برای تعویض لباس و دوش گرفتن صبح ها یکساعت زودتر بیدار شود.پیراهنش راکند و با احتیاط انگشتانش را گرفت زیریقه اش. پوشیدن مجدد پیراهن تن خورده و بوگرفته قابل تحملتر از چروک خورده اش بود.
پووفی به اوضاع و احوال خنده دارش کرد ودر کمد را کشید. نگاهش نشست روی پیراهن و شلوار کاور شده اش.....شسته شده و اتو شده آویزان شده بود.
دست کشید میان موهای پشت سرش و نگه داشت روی گردن.
تکانی به خودش داد و پیراهن را رها کرد روی چهار پایه.کمر بندش را کشید و خودش را پرت کرد روی روتختی .
romangram.com | @romangram_com