#تا_آسمان_پارت_179

با سر شصت کنج دهانش را خارید:حاضر شو.. .پاشو بیا اینجا..

_اونجا...? کجا... یعنی?

از همانجا هم میتوانست کمانه گرفتن ابروهای ظریفش را تصور کند نیم چرخی زد و درورودی را پائید:من الان... خونه مامان اینام....

برای ثانیه ای صدای نفسهای او قطع شد. خواست حرفی بزند که صدای نگرانش آمد:مادر... جوون... هیع... چی شده....?

نگاه کلافه ای به آسمان ابری انداخت:طوریش .. نشده... فقط امشب...

_اومدم.. اومدم... واای خدا...

جفت ابروهایش بالا رفت وقتی که صدای بوق راشنید :این دیگه کیه?

نگاهش ماند روی صفحه روشن گوشی. حتی مهلت نداده بود حرفش را تمام کند.دستی به موهایش کشید و نفسش را فوت کرد....

***

کلید را تو ی قفل چرخاندو در را باز کرد. چراغهای روشن هال و آشپز خانه را که دید,دستش روی دستگیره مکثی کرد.یکراست رفت به آشپزخانه.بوی غذا زد زیر بینی اش.

نگاهی به چاقو وتخته ی کار روی جزیره انداخت.داشته آشپزی میکرده.

با صدای لولای در ,سرش چرخید. در تراس باز مانده بود. رفت و دستگیره را پیش کشید.آنطور که در عرض ده دقیقه خودش را رسانده بود ,مشخص بود که با چه هول وولایی از خانه بیرون زده بود.


romangram.com | @romangram_com