#تا_آسمان_پارت_178

هر چندتمام ارقامش را توی ذهن داشت.رفت توی ایوان. نفسی از هوای معطر شب گرفت.

انگشتش روی شماره لغزید.دست به کمر رفت تا سر ایوان و دو باره برگشت.

بعد از کلی بوق خوردن قطع شد. صورتش درهم شد. دو باره شماره اش را گرفت.بعدپنج بوق ,وقتی که جواب نداد نگاهی به ساعتش انداخت.

یعنی ممکن بود این ساعت ازشب خواب باشد.?

_مهراد... مادر .. نمی خواد عزیز من...

ته گوشی روی لبش بود. نیم نگاه بی حواس به مادرش انداخت ودوباره شمارگیری کرد.حالا دیگر تا جواب نمیداد دست بر دار نبود.

با دومین بوق صدای بریده اش پیچید توی گوشی.

-ا... لو....

ایستاد رو به حیاط.:گوشی رو برا چی جواب نمیدی شما....?

نفس نفس هایش انگار که همینجا زیر گوشش بود..

_تو.... تو... آشپز... خونه... بودم... شر... منده... نشنیدم....

دست انداخت روی نرده:ببین....


romangram.com | @romangram_com