#تا_آسمان_پارت_177

فنجان خالی را گذاشت تو سینی:پاشین جمع کنین بریم خونه ما..

دست حاج خانوم مشت شد جلوی دهانش:ا وا.. خونه زندگیمو ول کنم کجابیام ?

صدای خنده اش بلند شد:مگه بچه ام?

کامل برگشت سمت مادرش :خدای نکرده نصفه شب اتفاقی براتون افتاد اونوقت چی?

حاج خانوم دست کشید پشتش:نگران من نباش مادر ..

به خودش اشاره کرد:می بینی که صحیح و سالم نشستم جلو چشمت..

ایستاد:پاشین مامان...

سینی چای و سوهان را برداشت:پاشین درو پنجره هارم ببندین...

حاج خانوم سینی را از دستش گرفت:مهراد جان مادر.........به جون خودت .. حالم خوبه...

کتش را تن کشیدو گوشی را در آورد:پس... پس زنگ میزنم آسمان بیاد .. اینجا..

_آخه مادر من... کجا میکشونی اون بچه رو آخه...والا من طوریم نیست..

بی توجه به مادرش را ه افتاد سمت ورودی.توی لیست تماسها دنبال شماره اش گشت.


romangram.com | @romangram_com