#تا_آسمان_پارت_176

بزاقش تلخ شد. جای خالی محمد....?!

_هر چی بهش میگم بابا جون من... پس این براری رو برای چی استخدامش کردی ..

هر هفته این همه راهو نکوب نرو تا اونجا..

حاج خانوم با سینی چای آمد:الان چند ساله که داره کاراتو انجام میده...امینه .. معتمده... دست کج نیست خدارو شکر...

حاج خانوم سینی را گذاشت روی میز و قوطی فلزی سوهان را پیش کشیدسرش راباناچاری تکان داد:حرف تو گوشش نمیره که نمیره...

تکه ای سوهان شکاند و به دهان گذاشت :چیکارش دارین مادر من؟کاری به کارش نداشته باشین .... شما که دیگه بهتر از هر کس دیگه ای میشنا سیدش...

فنجان چای را به لب نزدیک کرد:حاجی تا خودش نره و شرایطو از نزدیک چک نکنه رضایت نمیده...

دستهای حاج خانوم روی دامنش باز شد:نمیدونم والا...

لبی از طعم دلچسب چای تر کرد.با ابرو به سوها ن اشاره کرد:جریان این سوهان چیه?

حاج خانوم ظرف سوهان را گذاشت روی مبل کنار دستش:خواهر سیمین از قم اومده ...

ابروهایش بالا رفت.فنجان را پائین آورد و نگاهش کرد:پس با این حساب امشب تنهایین?

_قرار که نیست از تنهایی بترسم پسرم...


romangram.com | @romangram_com