#تا_آسمان_پارت_175

-شام میخوری بیارم برات؟

لبخند ابلهانه ای آمد روی لبهایش:میرم خونه میخورم.. دستتون درد نکنه..

لبخند حاج خانوم پهن شد.

-الحق که از اون دست پخت نمیشه گذشت....پس پاشم برات چایی بریزم..

داشت بلند میشد که خیزی سمتش برداشت و دستش را گرفت:من الان هیچی نمیخوام...

فقط شما بیا یه دقیقه بشین.. میرم..

_چرا قربونت برم.. بزاربیارم بخور خستگی از تنت در بره...

سری با لبخند تکان داد و چیزی نگفت. یک دستش را انداخت رو ی پشتی مبل ونگاهش رفت سمت اتاق حاجی.ماشینش را توی حیاط ندیده بود.

نگاهش روی ساعت دیواری لغزید. ده بود:حاجی نیومده هنوز?

صدای حاج خانوم از آشپز خانه آمد:ناهارشو که خورد رفت محمود آباد...

یادش بود که حاجی جز محمد,کار هیچ احدی را قبول نداشت. با بودن محمد کنترل هرشرایطی آسان به نظر می آمد.حاجی راست میگفت که خسته است.

هر هفته همه این راه را دو بار میرفت و برمیگشت و ترجیح میداد شخصا به حساب دفاتر رسیدگی کند. خودش هیچ وقت نخواست جای خالی محمد را پر کند.


romangram.com | @romangram_com