#تا_آسمان_پارت_174

_چرا آسمانو نیاوردی با خودت?

لبخندش فوری جمع شد.با ناخن ابرویش را خاراند:خونه نرفتم...مستقیم از شرکت اومدم اینجا...

_طفلی بچم تو خونه خیلی تنهاست...

دستش زیر انگشتان مادرش گرم شد.

-خیلی هواشو داشته باش مادر...شبا یه کم زودتر برو خونه...غریبه اینجا...

انگشتانش منقبض شد.

تو ی سکوت سری تکان داد وخیره شد به چفت انگشتانش.

_پریشب که خونتون بودیم طفلی یه چشمش به در بود یه چشمش به ساعت... جلوی من طوری رفتار میکرد که مبادا نگران بشم.

همانطور نشسته سرش چرخید سمت مادرش.

_منم به روش نیاوردم ولی خدا شاهده دل توی دلم نبود.. دلم هزار راه رفت.....

کمرش را صاف کرد:اونشب کارم تو شرکت طول کشید...

آه مادرش را شنید و لب بالا ئی اش را جوید.


romangram.com | @romangram_com