#تا_آسمان_پارت_173
خنده ی حاج خانوم بلند شد.
-ای پدر صلواتی...
صدای بشاش مادرش بعد مدتها دلش را آرام میکرد.رنگ و رویش باز شده بود وچشمهای مهربانش می درخشید.
کتش را کند و انداخت رو دسته ی مبل تک نفره.
_بده من بزار آویزونش کنم..
دست پیش آمده ی مادرش را گرفت:نمی خواد.. یه کم بشینم میرم...
نشست روی مبل و دست دور شانه ی حاج خانم پیچید:خوب نگاهش کرد:خدا رو شکر
انگار رو به راهین..
لبخند مهربانی زد.
-شماها رو که میبینم مگه میشه بد باشم?
لازم بود بپرسد منظورش از این ضمیر جمع بسته شده به چه کسیست?
حاج خانوم راسفت به خود ش فشرد ونفسی از عطر تنش بلعید.
romangram.com | @romangram_com