#تا_آسمان_پارت_172

چشمانش را بست و دستگیره را پائین داد.

***

قدم روی موزاییک های آب پاشی شده ی حیاط گذاشت.نگاهش به اولین جایی که رفت,پشت شیشه های هشت ضلعی ورودی بود.از همان فاصله هم میتوانست باز شدن صورت مادرش را ببیند.قدمهایش بلند تر شد. آن چند پله را هم دو تا یکی کرد:سلام مامان.

خطوط صورت حاج خانوم به وضوح از هم باز شد.

-الهی قربونت برم....

حاج خانوم دستهایش را برای به آغوش کشیدنش از هم باز کرد.انگشتانش را روی موهای سرش کشید ودست دورگردنش گذاشت.

-کجا بودی این همه وقت .. مادرم?

سرش را خم کردوفرق بیرون افتاده از زیر روسری سفیدش را بوسید:شرمنده ... سرم چند روزه خیلی شلوغ بود...

در را برای مادرش باز کرد و پشت سرش وارد شد.

حاج خانوم با دلخوری واخمی مصنوعی نگاهش میکرد.

-یه تلفن هم نمیتونستی بزنی?

سرش کج شد:دیگه بیشتر ازین خجالتم نده محبوب جون..


romangram.com | @romangram_com