#تا_آسمان_پارت_171
نیاز دارم به آرامش.منتظرم درس تابان هم تموم بشه و برگرده . مدیریت شعبه ی سه روواگذار میکنم به خودش... اما اختیارش رو...... نه!
نگاهش را داد به دو انگشتر عقیقی که از وقتی که یادش بود توی انگشتان حاجی خودنمایی میکرد.
_حداقل نه تا وقتی که از بابت شوهرش خیالم راحت نشده...
نفسی گرفت. صدای حاجی آرامتر شده بود:اشتباه محمد تاوان سنگینی ازم گرفت...دیگه اجازه نمیدم تابان هم راه اونو بره...
بلند شدو دستهایش را بردبه جیب شلوار:تو هم رو حرفای من خوب فکر کن. کم کم بایدروی زنت کار کنی .. با ساجدی هماهنگ کردم...
کمی روی سرش خم شد و بعد دست گذاشت روی شانه اش:نگران هیچی نباش!
بلند شد و چشم تو چشم حاجی ایستاد:تاوان اشتباه محمد رو از من گرفتین?
حاجی بود که خیره براندازش کرد .چرخید و رو گرفت:دوست دارم تکلیف آپارتمانت رو هم هرچه زودتر روشن کنی....تو دیگه الان یه مرد متاهلی...متوجه هستی چی دارم میگم ?
دندانهایش را فشرد روی هم. این مرد تغعر ناپذیر بود.مثل همیشه، حرفی را میزد که دوست داشت و چیزی را میشنید که میخواست.
انگشتان دست چپش مشت شد و پشت به حاجی غرید:کاری به کار من نداشته باشین حاجی... کاری به کارم نداشته باشین...
_اجازه نمیدم با بچه بازی و ندونم کاری زندگیمونو نابود کنی پسر... یه شوک دیگه کافیه تا مادرت راهی سینه ی قبرستون بشه...
آخرین جملات حاجی فریاد شد:می فهمی این یعنی چی?
romangram.com | @romangram_com