#تا_آسمان_پارت_170

خطوط صورت حاجی در هم شد:مشکل تو با آسمان چیه?

صورتش درهم شد.چشمهایش را جمع کرد ومشتش را کوبید روی میز:گند زدین به زندگی من....گد زدین به اعصاب و روان من.. تازه میپرسین چه مشکلی با اون زنیکه دارم.

_آروم باش... !

خونسردی کلام حاجی کفری اش میکرد. حس میکرد از گوشهایش حرارت بیرون میزند.

_هر کاری که من کردم فقط و فقط به صلاحت بوده...

نفس های تندش از سوراخ بینی به بیرون پرت شد . دندانهایش را سائید روی هم:من یاخودتون.?

حاجی انگشت کشید جلوی صورتش. با تن صدائی بالا فریاد زد:تو!

قفسه ی سینه اش با نفرت بالا و پائین شد.

_بچسب به زندگیت مهراد... ول کن این حرفای صد من یه غاز آرمانی رو.

دوره ی لیلی و مجنون خیلی وقته که گذشته پسر... تو این زمونه باید کلاهتو دو دستی سفت بچسبی تا باد نبرتش...

آرنجش را گذاشت رو دسته ی مبل . انگشتانش مشت شد روی لب. نگاهش توی نگاه حاجی قفل بود.

_بعد چهل و چند سال ,حس میکنم دیگه وقت باز نشستگیم رسیده.. خسته ام..


romangram.com | @romangram_com