#تا_آسمان_پارت_169
_سر مایتو کم کم از شرکت بکش بیرون.
سرش با این حرف,تیز چرخید به پشت:چی?
دستمال را از جیب بغل کت نوک مدادی اش بیرو ن آورد و کشید رو شیشه های عینکش: بورس به یه ثبات نسبی رسیده.. الان بهترین فرصته تا سهامتو بفروشی...
حاجی مکثی کرد .عینک را روی بینی گذاشت و بالاخره نگاهش را بلند کرد:من خودم خریدارشم.
_جالب شد.
دو باره نشست و دستهایش را قلاب کرد توی هم:از کی تا حالا به تجارت و کارواردات علاقمند شدین.?
_تو فکر کن از همین حالا...
خم شد به جلو:چی تو سرتونه حاجی?رک و پوست کنده بگین...
_تو در حال حاضر صاحب دو تا از شعبات" دی" هستی....یکی از بزرگترین و موفق ترین رستورانهای زنجیره ای شمال و شمال غرب کشور.. و به جرات کل ایران.
گره ی ابروهایش باز شد و سرش را عقب کشید و تکیه داد به پشتی مبل:تا اونجائی که یادمه اینجا متعلق به همسر محمده...
_بود! ولی الان دیگه نیست. آسمان در حال حاضر همسر توئه. .. در نتیجه اینجا هم متعلق به تو.
با این حرف حاجی خنده ی کوتاهی کرد.شانه هایش لرزید سرش افتاد به پشت و قهقهه ی عصبی اش رها شد. حاجی به کجا ها که فکر نکرده بود.
romangram.com | @romangram_com