#تا_آسمان_پارت_168

ا رسی.... بی نظیر میشه.

بی حوصله برگه ها را رها کرد روی میز:از من چرا میپرسین...?

لبخند ش کج شد: برین از عروس گلتون بپرسید....

نگاه خیره ی حاجی صاف توی چشمش بود:همین تصمیمم دارم....

پای راستش روی پای چپش ضرب بدی گرفته بود.

_دیشب کجا بودی ?

با چشمهای تنگ زل زد تو صورت جدی حاجی . میتوانست ماهیچه ها ی سفت شده ی آرواره اش را ببیند.موهای یکدست سفید وریش پرفسوری جو گندمی اش. تا بوده همین چهره بوده. سخت و انعطاف نا پذیر.حامد همیشه میگفت نسخه ی جوان سازی شده ی حاج یوسف مرادی ست.

پا از روی پا برداشت زهر خندی زد:نمی فهمم... دارین باز جوئیم میکنین...?

حاجی هم مثل خودش پاروی پا انداخت:اسمشو هر چی دوست داری بزار...

کف دستش را زد رو دسته ی مبل . بلند شد برای رفتن که با صدای قاطع حاجی ایستاد.

_بشین!.. هنوز حرفام تموم نشده.

فکش برجسته شد:میلی به شنیدن حرفاتون ندارم.


romangram.com | @romangram_com