#تا_آسمان_پارت_167
حاجی رفت پشت میز کارش و با دست نزدیکترین مبل را نشانش داد:بشین!
پاروی زانوی چپش انداخت:چه خبره?رستوران چرا تعطیله?
حاجی سر رسید جلد مشکی را پیش کشید:تغییر دکور!
_لازم نبود...
حاجی خودنویس طلائی اش را توی هوا تکان داد:کسالت آور شده بود. بیشتر از هفت ساله که به جز تعمیرات جزئی وباز سازی های بر حسب ضرورت,تغییر دیگه ای نداشته.
سررسیدش را برداشت و ادامه داد:لازم بود.
حاجی خم شد و از کشو چند برگه برداشت.صندلی را چرخاند و از پشت میزبیرون آمد:بگیر توام یه نگاه بهش بنداز
دستش برای گرفتن برگه ها بالا رفت:چیه!?
ورقه ها را بالا و پائین کرد و دو باره نگاهش را داد به نگاه حاجی که حالا نشسته بودرو ی مبل رو به روئی.
کنج لبش با پوزخند بی صدایی پرید:خوب?!
_نقشه ی اینجاست.. کار مهندس طریقته.
با دست فضایی مدوررا توی هوا ترسیم کرد:سقف گنبدی تمام چوب و پنجره های
romangram.com | @romangram_com