#تا_آسمان_پارت_166
سرش نا محسوس تکان خورد و بی حرف قدم های آمده را برگشت و پیچید توی راه رومفروش.نگاهش از روی تابلو فرش قدیمی درویش پیپ به دست گذشت ودر دفتر را باز کرد . رایحه ی گس چرم و چوب ,اولین چیزی بود که به استقبالش رفت.نشست روی اولین راحتی و پا روی پا انداخت.
از پنجر ه ی مقابل ,پیاده رو پیدا بود و سرهای عابرینی که گهگاه رد میشدند.
دو دستش باز شد روی دسته های چرمی مبل . راحت تر نشست . نگاهش چرخید وثابت شد روی قاب عکس دو نفره اشان; "محمد و خودش"رگ روی شقیقه اش تپید. حس سنگینی روی سینه اش,آزار دهنده بود.آه کشید. با غم چشم دوخت به صفحه ی قاب .برادر های خوبی برای هم بودند.تمام سالهای نو جوانی اشان همینجاگذشته بود. توی همین راه روها... تابستانهایی که به ندرت رنگ خانه را میدیدند.لبخند بی رمقی زد.
یادش بود که چطور , تن به هر کاری میدادند.از گارسونی و حساب کتاب گرفته تاشستن دیگ وتشت و تابه .
بعد از دیپلم دیگرعلاقه ای به کار رستوران نشان نداد... اما محمد نه!
شایسته تر از هر کس دیگری, برای مدیریت بود و بهترین جانشین برای حاج مرادی.
نفس عمیقی کشید . تداعی خاطره ها را ,هیچ وقت دوست نداشت.اما دیدن دو باره ی اینجا بعد نزدیک به دو سال... دیدن دو باره ی اتاق محمد....میز کارش و بدتر از همه تصویر قاب شده ی نگاهش,بی اراده پرتش کرده بود به گذشته.
احساس خفه گی میکرد. بلند شد وچند قدم توی اتاق راه رفت.ایستاد در برابر آکواریوم دیواری بزرگ و دقیق شد روی ماهی های رنگینش.کمیاب بودند اما زیبا,نه !
پوزخندش رنگ گرفت.حاجی همیشه دنبال دست نیافتنی ها بود ,درست مثل خودش!
یاد ماهی رو ی کانتر افتاد. دم و باله های طلائی اش,شبیه به دامنی پر چین و شکن دنبالش کشیده میشد.خطوط اریب طلائی رو ی فلس سرخ رنگش,شبها زیر نور مهتابی تراس برق میزد.
با صدای باز شدن در,سرش چرخید سمت حاجی.
_دیر کردی... فکر کردم دیگه نمی یای.
romangram.com | @romangram_com