#تا_آسمان_پارت_165

_ ساعت چهار,شعبه ی دو....منتظرم...

صدای بوق که پیچید تو ی گوشی,نگاه گنگی به صفحه خاموش انداخت.

***

ماشین را کشید کنار جدول و پارک کرد کنار گارد های فرفورژه ی حاشیه پیاده رو.ماه ها از آخرین باری که قدم به اینجا گذاشته بود می گذشت.سرش چرخید به راست. سمت نمای رومی ساختمان وپنجره های قدی رو به خیابانش .

.نفسی کشید و پیاده شد. کتش را کند , انداخت رو صندلی پشت وچها ر پله منتهی به پیاده رو را بالا رفت.

پشت در نگاهش ماند روی تابلوی "بسته است".با تعجب نگاهی به ساعت انداخت.

تعطیلی ?آن هم برای اینجا ودر این ساعت از روز?

با تردید دست روی دستگیره ی برنجی گذاشت و با فشاری به داخل,وارد شد.

پنلهای چوبی پرت ورودی اش را ندیده بود.مثل همیشه منتظرهمهمه و آمد و شد و عطرغذا بود.این سکون, زیادی غیر منتظره و سنگین بود.

ترجیح میداد از در ورود و خروج کار کنان وارد شود.قدم اول را برنداشته بود که صدای حاجی را شنید و متعاقب آن صدای چند نفر دیگر.

برگشت و ایستاد کنار درب آکار دئونی بزرگ.چشمی تو فضای رستوران گرداند. تمام میز و صندلیها خالی و پرده ها کشیده بودند.

حاجی به محض دیدنش صحبتش را قطع کرد:چند دقیقه تو دفتر منتظرم باش.....


romangram.com | @romangram_com