#تا_آسمان_پارت_164
کمی نگران شده بود .ذهنش به یک سمت, بیشتر از همه جا کشیده میشد ;آسمان.فقط خداخدا میکرد برای حاجی و مادرش شرو ور تحویل نداده باشدکه روز گارش را سیاه میکرد.
با حوله ی کوچک کشید روی تری موهایش وزیر لب غرید:بلایی به سرت بیارم که مادرت به عزات بشینه....
جین سرمه ای را از بین باقی شلوار ها جدا کرد .انداخت روی تخت و در کمد راکشید.نگاهش به صفحه ی گوشی بود که تیشرت را تن کشید.ساعتش رابست دور مچ وماند جلوی آینه. پنجه کشید لای موهایش . برای رفتن به خانه هنوز خیلی زوبود.مثل هرشب ,سری به رستوران میزد .شامش را میخورد و بعد از آن میرفت.ادکلن را خالی کرد روی لباسش . سیم لب تاب را پیچید . گوشی و ریموت را چنگ زد و از خانه خارج شد.
توی کریدور بود که تلفنش دو باره لرزید. جلوی آسانسور مکث کرد.انگشتش با تردیدروی صفحه کشیده شد:بله?
_مهراد...?
با پشت شصت کشید وسط ابرویش:چه خبر حاجی ...
_باید ببینمت...
صورتش در هم شد. لبهایش را کشید به دهان:چیزی شده...?
_اینو من باید بپرسم.....
ریموت توی دستش مشت شد. خیره به گرانیتهای خاکستری لب زد:کجائین?
_فردا بیا رستوران...
انگشتش رفت روی دکمه آسانسور.
romangram.com | @romangram_com