#تا_آسمان_پارت_163

_جواب مامانتو چی میدی?میدونی کی تا حالا اینجایی?

سوزان دستش را گرفت وکشید.زیر خیمه ی تنش ,دستهای سوزان بالا اومد و پیچید دورگردنش .بازدمش را فوت کرد روی صورتش وبا لذت پچ پچ کرد .

-اون با من عشقم......

***

صدای لرزش گوشی روی بوفه,صاف میرفت توی مغزش.درز یک پلکش را به زحمت گشود و گونه اش را از بالش جدا کرد.گوشی را که دیدتماس هم قطع شده بود.

چرخید , اینبار روی شانه ی راستش و دستها یش را جمع کرد توی سینه.

سعی کرد دوباره حس خواب بگیرد که چشمهایش یکمرتبه باز شد.تکیه به آرنج,ساعت مچی اش را از روی بوفه برداشت.یک ربع به دوازده بود.

ملحفه را با حرکتی کنار زد و پاهایش را گذاشت کف اتاق.آرنج زد روی زانو و کف دستهایش را محکم کشید روی صورت.

نفهمیده بود کی خوابش برده بود.بین خواب و بیداری متوجه ی رفتن سوزان شده و بعدآن چیزی متوجه نشده بود.

خمیازه ای کشید و دست به چانه ,مهره های گردنش را شکاند.با این خواب بی موقع محال بود شب ,خواب به چشمش بیاید.

بلند شد . از لای در تراس بالاتنه اش را بیرون فرستاد حوله را از روی نرده کشید....انداخت روی دوش و راهی حمام شد.

حوله را دور کمر بند کرد و همانطور راه افتاد تو اتاق. تلفنش داشت خود کشی میکرد.دست برای برداشتنش دراز کرده بود که ایستاد.حاجی بود.متفکر لب پائینش راجوید. آنقدر به صفحه ی گوشی نگاه کردتا خاموش شد.پنج تماس از دست رفته و همه از طرف حاجی...


romangram.com | @romangram_com