#تا_آسمان_پارت_160
التماس ته صدایش ،صورتش را جمع کرد:گوش کن ببین چی میگم.. من حوصله ی این خاله زنک بازیارو ندارم...خودت این بازیو راه انداختی .... خودتم جمعش میکنی....
گوش تیز کرد برای شنیدن صدای آهسته ی او.
-آخه.. چی بگم بهشون...?
گوشه ی لبش تاب برداشت׃هر چی عشقت کشید...
گفت و تماس را قطع کرد.گوشی را پرت کرد روی بوفه.
بالش را زیر سرش جا به جا کرد ودستهایش را چفت کرد بالای سر.نفسهای سوزان میخورد به گردن و چانه اش.
_چی میگفت?
با چشمهای بسته لب زد׃شنیدی که...
بالا کشیدن سوزان را که حس کرد ، سرش را سمت مخالف او چرخاند
_میگفت بیا اونجا...?
پلک زد که یعنی "آره".
_میخوای بری?
romangram.com | @romangram_com