#تا_آسمان_پارت_159
با لرزش گوشی رو ی بوفه,مستی از سرش پرید. چشمهای خمار شده اش را بلند کرد وبا گیجی زل زد به شماره .
ذهنش به کار افتاد. روی آرنج نیم خیز شد و خم شد به پهلو.تماس را برقرار کرد ومنتظر ماند تا اول او حرف بزند.بعد مکث کوتاهی بالاخره صدایش را شنید.
_الو?
نگاه گذرایی به سوزان انداخت که زل زده بود به دهانش.
_بگو.. گوشم با توئه.......
حس کرد صدای نا مطمئنش لرزید.
_می خواستم بگم... میخواستم بگم.. مادر جون.. اینا .. یه ساعتی میشه اومدن....
بازوی آزادش سفت شد دور کمر سوزان:خوب?
_خوب... گفتم زشته... منتظر ...نشستن...
گردنش را داد بالا و خیره شد به سقف :منظورت اینه که الان پاشم بیام اونجا?
سکوت آنسوی خط که طولانی شد,با اخم نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت:الو!
_میای؟؟؟...
romangram.com | @romangram_com